بسم الله
من "قیدار" ِ رضا امیرخانی را از نمایشگاه گرفتم،
و قیدار حال من را گرفت!
همش توی حالت "اه" -به فتح الف!- بودم!
امیرخانی هیچ وقت اسطوره ی رمان نویسی من نبوده است،
فقط خوانده ام همه کتاب هایش را، بهت کرده ام بعضا، و حال کرده ام در نهایت...
همین!
از ادبیات اش، خلاقیت اش، حتی انشاء اش را هرچند همیشه قبول نداشته ام ولی برایم معنادار جالبی بوده (ولی مثلا وقتی توی "بیوتن"، اول را 1ول می نوشت اعصاب م داغان می شد!)
اما قیدار را به سختی خواندم! به والذاریات ای! حتی نمی فهمیدم الان لحن این آدمها چطور است؟! اصلا حال آدم ها، لحن هایشان، انگاری توصیف نشده بود...یا من نمی گرفتم. کتاب محذوفات اصلی ای داشت.
خیلی از رفتارهای قیدار برای من قابل پیش بینی بود ...یا اگر نبود هم، تعجب نمی کردم. مرا نمی کشید به دنبالش. با بی-تفاوتی "خب که چی" می شدم! در حالی که هیچ کدام من او، بیوتن، ارمیا، از به ، اینگونه نبودند.
و دلیل اصلی ترش شاید این است که من به قیدار هایی، اگر در اطراف ام وجود داشته باشند، توجه نمی کنم... تعمدا و تعصبا نه. روی توجه م روی شخصیت های متفاوت دیگری ست...
شاید ترش اینکه بعضی ها انقدر موقع خواندن، "خب که چی؟!" می کنند که می زنند داستان را با خاک یکسان می کنند! و خب داستان نمی خواهد به همه خب که چی های تو پاسخ بده...بعضی ها اینطورند که هیچ کدام از آن جملات نمی تواند خیلی قانع شون کنه! یعنی فکر می کنند: خب باشه! اما کامل تر از اینی که می گه وجود دارد...هیچ کدام از جملات قهرمان کتاب، قیدار برای من جمله ی قصار یا هرچه نمی شود...
یعنی این قسمت ش به نحوه برخورد من با یک داستان برمی گردد.
ولی خب من هم یکی از هزاران مخاطب قیدار امیرخانی بودم و حق دارم که انتظار داشته باشم کمی هم سیستم ذهنی ما و نحوه ارتباطش توی نوشتار داستان لحاظ شود...که نشد!
بعضی وقت ها قیدار ش شبیه آن شهید سهراب "بیوتن" می شد که هی سر بزنگاه ها می گفت بنده شناس دیگری ست! و من با دلایل مختلف ای به تکرار چنین جمله ای در چنان جایگاه هایی مسئله دارم...تا امیرخانی منظورش چه بوده باشد!
قیدار فراز و فرودی برای من نداشت...سرش عین ته ش بود. حوصله م سر رفت ...
پ.ن.1 ویرایش شد. کمی.
پ.ن.2 به جاش جانستان کابلستان را هرچند بعد این همه مدت نخریده بودم، تازه گیر آوردم و تازه تر دارم شروع می کنم.
:: موضوعات مرتبط:
:: برچسبها: